امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

ماجراهای آیداومامان محدثه

شناسنامه ایداراروز سوم تولدش گرفتیم.اونروزهاخیلی خوشحال بودیم مثل اینکه روی ابرهاراه می رفتیم .باورمون نمی شدحالاواقعا یک خانواده بودیم وبیشتراحساس مسئولیت واستقلال می کردیم. موضوعی که حالافکرم رومشغول کرده بودسورخ کردن گوش ایدابود.ایدا38روزه که شد مامان زنگ زدبه رباب خانم همسایمون که بیادوگوش ایداراسورخ کنه مهدی وفهیمه من را ازاتاق بیرون کرده بودندومن پشت درگریه می کردم صدای جیغ ایدا که بلند شددیگه طاقت نیاوردم ورفتم تواتاق ایدا را بغل کرده بودم وگریه می کردم رباب خانم می گفت بچه الان ساکته اصلا هم اذیت نشده اگه بخواهی بااین چیزهای کوچک ناراحت بشی توی زندگیت کم می اری چون هنوز اول راه هستی. ایدا چون یکماه زودتردنیا اومده بودقرمز وپراز موبود...
14 بهمن 1391

شناسنامه ایداوامیرمحمد

ا یدادرروزچهارشنبه مورخ 1383/2/16دربیمارستان ارجمندباوزن 2500 وقد47سانتی مترودورسر33سانتی متردرساعت 10:30وامیرمحمددرروزشنبه مورخ 1387/9/10دربیمارستان ارجمندباوزن 2650وقد50سانتی مترودورسر34/5سانتی متردرساعت 10:10توسط دکتر بی بی شهنازعالی پابه زندگی ما گذاشتن وزندگی دونفره مامان وباباروغرق درشوروسرورکردند.
2 بهمن 1391

خوش اومدی قشنگترین هدیه زندگی مامان وبابا

فتبارک الله احسن الخالقین ب عضی ازلحظه های زندگی ارزش حک شدن درخاطروماندگاری همیشه رادارندوبرای من اولین لحظه ای که ایدا رادربغل گرفته بودم وحس پرارزش مادری رااحساس می کردم فراموش نشدنی است. ازخدا خواستم مارادرامرخطیرپدرومادربودن یاری کندتابتوانیم بهترین هارابرایت فراهم کنیم. ************************* یارب این نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به توازچشم حسودچمنش نفس نازترازجان چه شدازچشم بدان دوربادافت دورفلک ازجان وتنش ...
2 بهمن 1391

به نام خدا

به نام خداوندی که داشتن اوجبران همه نداشته های من است... خدایا،حکمت قدمهایی راکه برایم برمی داری برمن اشکارکن تادرهایی راکه به سویم می گشایی ،ندانسته نبندم ودرهایی که به رویم می بندی به اصرارنگشایم. ...
2 بهمن 1391

مادرشدم...

صبورانه درانتظارزمان بمان ...هرچیزدرزمان خودش رخ می دهد...باغبان حتی اگرباغش راغرق دراب کند...درختان خارج ازفصل خودمیوه نمی دهند!! ومن مشتاقانه منتظربودم منتظرپاسخی شیرین ازخدایم ...واودرهای رحمتش را به رویم گشودومن به یمن ورود فرشته های کوچکم مادرشدم. ...
2 بهمن 1391

اولین یلدای مشترک من ورضا

درتاریخ 82/9/30اولین یلدای مشترک من ورضابودشب یکشنبه که همه خونه مامان جمع شده بودندالبته به غیراز خالجان حمیده که هنوز ایتالیا بودند.من چهارماهه ایدا رو حامله بودم که اون روزا بهش شیرین می گفتیم چون زندگیمون روشیرین کرده بود.یادمه وقتی که به رضا جواب سونورو دادم وگفتم قراره که ماصاحب یه دخترخوشگل بشیم اونقدرخوشحال شده بود که نمی دونست چکارکنه همون شب برای قدردانی ازمن گل خرید...شب یلداهم وقتی فال حافظ می گرفتندمن ورضا هردوتامون یه چیزازخدامی خواستیم واون سلامتی شیرین بودشعری که برامون اومد این بود: رسیدمژده که امدبهاروسبزه دمید            وظیفه گربرسدمصرفش گلست ونبید صفیرمرغ برام...
2 بهمن 1391